لیدی گاگا در لباس صورتی بیمارستان مثل هر پیرزن هفتاد ساله ی دیگری است البته تا زمانی که دهانش را باز نکرده باشد!

این وضع زیاد طول نمیکشد چون لیدی گاگا به من نگاه می کند و با بدخلقی می گوید:«شاش دارم!»

لگن سفید رنگ را از دستشویی بیمارستان بیرون می آورم و سعی می کنم زیرش قرار بدهم، لیدی غر می زند: «این چه جور لگن گذاشتنیه؟!» در همین موقع کیمیا ،دختر بچه ی لر که با دست و پای گچ گرفته در تخت دیگر اتاق خوابیده است صدایم میکند:

- خاله؟

می گویم: بله؟

- جیش دارم!

لگن او را هم می آورم، وقتی زیرش قرار می دهم کمی خودش را جمع میکند، می گویم:«خاله، ببین من چشمام را بسته ام! نگاهت نمیکنم!» لیدی گاگا  رو به من می گوید: «مگه اون چی داره که تو نداری؟! هر چی اون داره تو هم داری!! حالا یه خورده بزرگتر!!»

کیمیا از این استدلال می خندد و بوی اوره در فضا می پیچد! میخواهم لگن را بردارم که می گوید: «خاله ببخشید! دستشویی بزرگ هم دارم!» کنار می روم و کمی  اسپری خوشبو کننده در هوا می زنم...

دو سه دقیقه ی بعد لگن را در دستشویی خالی میکنم و سیفون را می کشم: بله، زندگی همین است!

یادم نیست کجا خوانده ام که در یکی از قبایل آفریقا غذا خوردن کار بدی است و در عوض دستشویی کردن کار بسیار خوبی است! مادرهای این قبیله کودک خود را به اتاق کوچکی می برند، در را می بندند و با عجله و  فشار به او غذا می دهند، در عوض کودک می تواند هر جا که دلش خواست و در حضور دیگران مدفوع کند!

در همین افکار هستم که لیدی می گوید:« چی شد؟ چرا دکتر نیومد مرا عمل کند؟ »

این بار به او حق می دهم، یازده روز است که به خاطر شکستگی ساده ی مچ پا در این بیمارستان دولتی بستری است. تا به حال دو بار او را آماده کرده، لباس اتاق عمل پوشانده و بعد از چند ساعت گرسنگی و تشنگی به اتاق عمل برده اند اما هر بار به دلایلی مثل خستگی دکتر، آمدن مریض اورژانسی و غیره، عمل کنسل شده است!

کیمیا می گوید: «خاله میدونی چرا منو زود عمل کردند ولی مامان شما را عمل نمیکنند؟»

میگویم :«نه خاله! چرا؟!»

با هیجانی کودکانه می گوید: «چون من خیلی جیغ و داد راه انداختم، اونا خسته شدن، منو عمل کردن تا زودتر از دستم راحت بشن!»

لیدی گاگا پس از کمی تفکر سرش را تکان میدهد و با صدای بلند فریاد می زند: «الله اکبر! الله اکبر!!»

می گویم:« هیس مامان! مگه تظاهراته؟! یه چیزی بگو که باورشون بشه درد داری!»

لیدی ساده دلانه می گوید: «چه میدونم چی باید بگم خب!» و بعد فریاد می زند: «ای داد! ای خدا! دارم می میرم! چرا یکی نمی یاد منو عمل کنه؟»

کیمیا با دست جلوی دهانش را می گیرد و ریز می خندد.

یک پیرزن و یک پیرمرد که گویا همراهان مریض اتاق بغلی هستند می آیند جلوی در و با نگرانی لیدی را تماشا می کنند. لیدی که از دیدن تماشاچی به وجد آمده است بلندتر فریاد می زند: «دکتر! پرستار! یکی بیاد؟ چرا کسی به داد من پیرزن نمی رسه؟!» کمی بعد یک خانوم که گویا همراه مریض دیگری است هم به پیرزن و پیرمرد می پیوندد! اما  دریغ از یک عدد پرستار!

کیمیا که متفکر به نظر می رسد می گوید: «خاله، اصلا من فهمیدم چرا منو زود عمل کردند؟! چون عمه ام پیش خانوم پرستار گریه  کرد و گفت: این بچه  مادر نداره، گناه داره، نذارین اینقدر درد بکشه، زودتر عملش کنید!»

خودم را تصور می کنم که گریه کنان به خانوم پرستار می گویم: «این پیرزن مادر نداره! حتی پدر هم نداره! تو رو خدا عملش کنید!»

لیدی دوباره  ناله را سر می دهد:« ای دکتر! ای پرستار! ای آقای خامنه ای! بگو بیان منو عمل کنن! آخه من با این پای شکسته چه جوری برم رای بدم؟!»

نظافتچی جاور به دست وارد می شود و با شنیدن کلمه ِ رای می گوید: «آره مادر، حتما رای بده! گفتن هر کی رای نده حقوقش را قطع می کنند!» لیدی که دیگر واقعا نگران شده فریاد می زند: «پرستار؟ دکتر؟ یکی به داد من برسه؟ دارم از درد می میرم! نمیتونم رای بدم!»

پرستاری با توپ پر و عصبانی وارد می شود: «چه خبره؟ چرا اینقدر شلوغ می کنید؟» لیدی می گوید: «دختر جان بگو یکی به داد من برسه! ایشاالله خوشبخت بشی! زن دکتر بشی!»

پرستار می گوید:  «مگه دیوونه ام مادر؟!»  بعد قرصی از جیبش بیرون می  آورد و به لیدی می دهد : «بخور، بخواب مادر ! بالاخره نوبت تو هم میشه! از صبح ده تا مریض اورژانسی آوردند  همه دست و پا شکسته! شما که ماشاالله خوبی، خوشگل هم هستی!» لیدی از این تعریف پرستار  خوشحال می شود: «تازه نمیدونی وقتی جوون بودم چقدر خوشگل بودم !چاق و سفید! هر کی منو با شوهرم می دید می گفت: انگور شیرین نصیب شغال میشه دیگه!! »

بعد سعی میکند تاثیر این حرف را در چهره ام ببیند اما دو دقیقه ی بعد خر و پفش  فضای اتاق را پر میکند!

کیمیا می گوید: «خاله میشه تلویزیون را بزنی کانال دو؟» از روی صندلی بلند میشوم و کانال  را عوض می کنم : «کیمیا جان عمه ات کی میاد؟» کیمیا می گوید: «رفته کارهای مرخصی منو انجام بده، نمیدونم کی  میاد، میشه تلویزیون را بزنی کانال پنج؟!» دوباره بلند می شوم و کانال را  عوض می کنم،کیمیا می گوید:« نه خاله، این خوب نیست، بزن همون دو!» کانال را می زنم دو و سر جایم برمیگردم کیمیا می گوید «این که هیچی نداره خاله! بزن یک!»

در همین موقع دو عدد پستان بسیار بزرگ وارد می شود!..کیمیا رو به صاحب پستانها می گوید:« اومدی عمه؟ چی شد؟ امروز مرخص می شم؟» زن به زبان لری چیزی می گوید، بعد رو به من می کند: «هنوز این بنده خدا اینجاست که؟ آخه برو  اونجا دعوا کن! داد و بیداد کن! می بینن شما مظلومی، هر کاری میخوان سرت میارن!»

بعد گره ی روسری اش را باز میکند و می گوید: «ما لرها مثل شما فارس ها نیستیم! ما زرنگیم! این نظافتچی را دیدی؟ این پیرمرده؟ این بنده خدا لر الیگودرزه! لرهای الیگودرز ترسو هستند ولی ما لرهای خرم آباد شجاع هستیم! من همون روز اول رفتم گفتم وای به حالتونه اگه بچه ی برادر منو زود عمل نکنید! مادر که نداره منم اصلا حوصله ی بیمارستان ندارم...به خدا چند وقت پیش رفتم سه میلیون ریختم سینه هام را کوچیک کنم آخرش حوصله ام  نگرفت برم بیمارستان اونوقت برای پای این بچه الان هفت روزه اسیر شدم! »....

....لیدی گاگا بیدار می شود: «شاش دارم!»